X
تبلیغات
ولایت

ولایت

شهدا

آقای سهیلی! گرگ یا گوسفند؟

مهدي شاه‌آبادي



آقای سهیلی!

سلام علیکم!

«...در این دنیا آدم‌ها دو دسته اند، یا گرگ هستند یا گوسفند... سعی کنید گوسفند نباشید..» این آخرین توصیه های شماست که البته از زبان شخص اول فیلم، آن هم در آخرین سکانس، به نسل آینده این انقلاب حواله داده اید و البته به قاعده آنکه از واعظان بی عمل به ستوه آمده اید، قطعاً‌ خودتان پیش از همه به این توصیه جامه عمل پوشاندهاید. پس غیر منطقی نیست که فیلمتان را نیز از این قاعده مستثنی ندانیم: «گشت ارشاد» گرگ بود یا گوسفند؟

آقای سهیلی!

مسخره کردن ارزش های انقلاب محور فیلم شماست و این را می توانید از سخنان و لبخندهای بسیاری از آنها که با اشتیاق به دیدن فیلم شما می آیند تا عقده های فروخورده خود را از نظام جمهوری اسلامی از زبان بازیگران شما ببینند، بخوانید. کوچک و بزرگ را به مسخره گرفتید. از مرگ بر آمریکا تا نماز جمعه تا افتخار ملت ایران در پایداری برای دستیابی به انرژی هسته ای، تا چادر زنان چادری، تا نهی از منکر تا احکام دین در سخن گفتن زن و مرد نامحرم، تا بسیج، این یادگار امام راحل (ره). شما حتی به شفا بودن غذای مجلس روضه حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز رحم نکرده اید و آن وقت به اعتقاد خرافه‌ای «تابلوی کائنات» مهر تأیید ضمنی زده اید!

با این گلوله باران بی وقفه، که امان مخاطب را می برد، چه جای دست یازیدن به نام مبارک شهیدان است؟ آيا حسن باقری که در نامه سراسر شکایت و خشم و بی حرمتی تان از او نام برده اید، از دیدن فیلم شما لبخند می زد و دست مریزاد می گفت؟ آیا هم‌رزمان گذشته‌تان از هجوم سراسری‌تان به ارزش ها و آرمان و شعارهای انقلاب خشنود می شدند؟ چرا ملت شریف ایران را ساده فرض کرده اید؟ چرا فکر کرده اید ملتی که برای انقلاب، خون جوانان خود را نثار کرده، دست پخت توهین آمیزتان را بر سر در سینمای ایران تحمل خواهد کرد؟ چرا خنده های جماعتی مرفه بی درد و روشنفکرانی که به گفته امام راحل (ره) از ابتدای انقلاب نیز با ما نبوده اند، جایگزین نظر ملت ایران می شود؟ چرا به به و چه چه جماعتی از هنرمندان، که فکر و ذکر و زندگی شان با معیارهای دشمنان انقلاب اسلامی سازگار است، به جای نظر ملت ایران به کامتان خوش آمده است؟

آقای سهیلی!

نقد به معنای سیاه نمایی و تمسخر نیست و طنز به قیمت مسخره کردن ارزش ها، جایی در فرهنگ انقلاب اسلامی ندارد. به فرض که شما از گشت ارشاد خوش‌تان نمی آيد، آیا منصفانه است که تمام بدی های عالم را به نام مجریان آن بنویسید و برای آنکه از خان مجوز -که البته این روزها کمتر کسی از آن نمی گذرد!- بگذرید، با کارت جعلی بسیج ماجرا را وارونه جلوه دهید؟ به فرض که توانستید با این ترفند کودکانه برخی مجریان قانون را اغفال کنید (یا آنها خود را به تغافل بزنند)، اما ملت هوشمند ایران گول بازی های قدیمی را نمی خورد. هر چه خواسته اید به بسیجی و ناهیان از منکر گفته اید: از آوارگی در زندگی شخصی و عدم تعادل روانی در هر سه‌ي آنها، اعتیاد پدر و خودکشی خواهر یکي از آنها به خاطر هتک حرمت تا آن دیگری که عقده های جنسی و روانی‌اش او را هر شب به چشم چرانی همسایه می کشاند. سه انسان بیمار، هم جسمی و هم روحی، سه انسان نامتعادل و ناسازگار با ساده ترین معیارهای زندگی اجتماعی، سه انسان شکست خورده و در حال انتقام از جامعه، سه انسان متجاوز به ابتدایی ترین حقوق مردم و سه انسانی که هر که آنها را ببیند، لحظه‌اي در لعن و نفرین شان تردید نکند؛ آن وقت با زیرکی کودکانه با جعلی خواندن مدارک بسیج شان، همه چیز را حل کرده اید؟!

آقای سهیلی!

همه عقده گشایانِ علیه انقلاب، حرف شما را گرفتند و همه خون دل خوردگان انقلاب نیز. و اگر فکر کردید که با ظاهرسازی رسوای‌تان در فیلم، هر دو گروه سر در لاک خود فرو می‌برند، سخت در اشتباهید. هم جماعت خوش‌نشین مرفه، که علقه ای به انقلاب ندارند، سخن از جسارت (بخوانید بی حیایی) در مقابله با ارزش های نظام می گویند و هم قاطبه ملت، تحقیر و توهین کم نظیرتان را درک کرده اند.

آقای سهیلی!

در نامه خود بر قانون گریزی امروز در جمهوری اسلامی پای فشردید. ما نیز اتفاقاً در این داستان با شما هم دردیم. قانون جمهوری اسلامی صراحتاً توهین به مقدسات را منع کرده و جرم دانسته اما مجریان قانون در وزارت ارشاد گاه به خواب ناز فرو می‌روند و قانون صریح را با توجیه سخیف نقض می کنند. قانون جمهوری اسلامی صراحتاً دستگیری مجرمین و مجازات آنها را به مسئولین انتظامی و قضایی سپرده اما در "گشت ارشاد"، به سیاق فیلم های فارسی، هیچ محکمه‌ای برای اجرای عدالت نیست و سه مأمور قلابی ناگهان تحول روحی می یابند و خود مجری قانون می‌شوند: از ابتدای شناسایی متهم تا دستگیری و مجازات! گویا در این مملکت همواه آسیاب به نفع ظالمان است و به سیاق دستگاه فاسد شاهنشاهی، آنكه به جایی نرسد، فریاد است و باید خود مظلومان، افرادی را اجیر كنند تا حق‌شان را از ظالمان بستانند. و البته همه اینها از دید صادر کنندگان مجوز در وزارت ارشاد،‌ توهین به قانون جمهوری اسلامی به حساب نمی‌آيد بلکه حتماً نقدی لطیف و با ظرافتی هنرمندانه بوده است!

آقای سهیلی!

به قاعده ای که خود در انتهای فیلم بیان کردید، آدم‌ها یا گرگ هستند و یا گوسفند و البته شما جانب گرگ بودن را گرفته اید. فیلم‌تان نیز اتفاقاً گویای آن است که باید گرگ بود؛ گرگی که به همه ارزش های کوچک و بزرگ یک ملت پنجه کشد؛ گرگی که دل های خانواده های شهدا را خون کند؛ گرگی که با آهنگ گرگ های بیرونی، خوش‌رقصی کند، ‌گرگی که در نبرد مستضعفین با جماعت مرفه و بی‌دردِ بیگانه از انقلاب، جانب مرفهین را بگیرد. گرگی که پاره های جگر این ملت مظلوم را به نیش بکشد.

در سال هایی که این مردم هر روز بیش از پیش برای نظام آرمان ها و برای رهبری آن هزینه می‌دهند و برای پاس‌داری از ارزش های اسلامی و اخلاقی‌شان تا پای جان می‌ایستند، فیلم شما پنجه ای است بر صورت ملت مقاوم ایران. البته اگر نمی دانید، بدانید که ملت ایران از گرگ های اصلی نمی هراسد، چه رسد به خرده گرگ های داخلی.

آیا مردم انقلابی ایران و روحانیت معظم را که از سر دل‌سوزی تذکر انحراف نداشتن از قانون را می دهند، مورد هجمه قرار می دهید؟ اگر مجریان قانون، اجرای قانون جمهوری اسلامی از یادهای‌شان رفته و یا برخی از آنها قانون را از یاد خود برده اند!، بی واهمه به آنها فشار خواهیم آورد تا به قانون تمکین کنند. آنچه بر سر فیلم شما پیش آمد، حکایت تصحیح عملکرد مجریان قانون است و گرنه بند 8 وصیت نامه امام راحل (ره) حرف های بیشتری نیز دارد


آقای سهیلی!

در امتداد توصیه های خودتان در فیلم، در کارآمدی تابلوی کائنات، می توانید برای آرام شدن خشم‌تان، نام "گشت ارشاد" را در تابلوی کائنات حک كنيد، شاید در آینده باز امکان اکران پیدا شود!

همچنین در نامه خود گفته اید که با این کار، فیلم‌تان به‌سان گوسفندی ذبح شده است؛ آری، آن گاه که قانون اجرا شود، شر گرگ ها قطع می شود و گرگ نیز به‌سان گوسفند ذبح خواهد شد که نفع گوسفند مذبوح برای ملت ایران از گرگ درنده بیشتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 18:13  توسط پوریا قربانی  | 

جریان انحرافی

سلام

انتخابات مجلس تو راهه و باز فتنه دست به کار شده

مواظب باشیم و آماده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:53  توسط پوریا قربانی  | 

عده ای انسان جاهل(وهابیت)گمان می کنند که معنی توسل درخواست کمک مستقیم از کسی غیر از خداست و اینگونه می اندیشند که اگر کسی برای رسیدن به حاجات خویش کس دیگری را در محضر خدای مهربان واسطه ووسیله قراردهد این شرک و کفر است و بر همین مبنی نیز فتوی به قتل این مشرک و کافر!!!!داده و نکاح با او را نیز باطل می شمرند. 

هیات دائم فتوای سعودی در پاسخ در موردازدواج دختران اهل سنت با پسران شیعه می گویند : (لا یجوزتزویج بنات اهل السنه من ابناءالشیعه..)(1)

ازدواج دختران اهل سنت با پسران شیعه و کمونیست ها جایز نیست و اگر ازدواجی صورت گرفت باطل است چون عادت شیعه توسل به اهل بیت است و این بزرگ ترین شرک است!!!همین گروه در پاسخ استفتاءدیگری می نویسند:آنان که یا علی ،یا حسین می گویند مشرک و اسلام خارج شده اند و ازدواج با آنان جایز نیست خوردن حیوانی که ایشان ذبح کرده باشند نیز حرام است.این درحالی است که همین گروه ازدواج با یهودی و مسیحی را که به صراحت قرآن یکی عزیر را و دیگری عیسی را فرزند خدا می داندجایز دانسته است!!!!!(توبه/30)متن فتوا : (یجوزللمسلم ان یتزوج کتابیة یهودیه او نصرانیه اذا کانت محصنه وهی الحرة العفیفه)(2)

منبع 2 : (همان ج18/97 و 98 )

منبع1 : (فتاوی الجنة الدائمة للبحوث العلمیة والافتاء جلد 18/298 و جلد3/373)

تولید محتوا:رهبران شیعه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:26  توسط پوریا قربانی  | 

هديه مرحوم نخودكي به امام خميني (ره)

هديه مرحوم نخودكي به امام خميني (ره)

درسفري كه امام خميني(ره) و پدرم براي زيارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (ع) با سالك الي الله حاج حسنعلي نخودكي مواجه مي شوند. امام امت (ره) كه در آن زمان شايد درحدود سي الي چهل سال بيشترنداشت وقت را غنيمت مي شمارد و به ايشان مي گويد با شما سخني دارم.

ازحضرت آيت‌الله آقا موسي شبيري زنجاني نقل شده است كه:درسفري كه امام خميني(ره) و پدرم براي زيارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (ع) با سالك الي الله حاج حسنعلي نخودكي مواجه مي شوند. امام امت (ره) كه در آن زمان شايد درحدود سي الي چهل سال بيشترنداشت وقت را غنيمت مي شمارد و به ايشان مي گويد با شما سخني دارم.

حاج حسنعلي نخودكي مي گويد: من درحال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملي(ره) بمانيد من خودم پيش شما مي آيم. بعد از مدتي حاج حسنعلي مي آيد و مي گويد چه كار داريد؟ امام (ره) خطاب به ايشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (ع) كرد و گفت: تورا به اين امام رضا(ع)، اگر (علم) كيمياداري به ما هم بدهيد؟

حاج حسنعلي نخودكي انكار به داشتن علم (كيميا) نكرد بلكه به امام (ره)فرمودند:اگر ما «كيميا» به شما بدهيم و شما تمام كوه و در و دشت را طلاكرديد آيا قول مي دهيد كه به جا استفاده كنيد و آن را حفظ كنيد و درهرجائي به كار نبريد؟

امام خميني (ره) كه از همان ايام جواني صداقت از وجودشان مي باريد، سر به زير انداختند و با تفكري به ايشان گفتند: نه نمي توانم چنين قولي به شمابدهم. حاج حسنعلي نخودكي كه اين را از امام (ره) شنيد روبه ايشان كرد وفرمود:حالا كه نمي توانيد «كيميا» را حفظ كنيد من بهتر از كيميا را به شما يادمي دهم و آن اين كه:
بعد از نمازهاي واجب يك بار آيه الكرسي را تا «هوالعلي العظيم» مي خواني

و بعد تسبيحات فاطمه زهرا(س) را مي گويي

وبعد سه بار سوره توحيد «قل هوالله احد» را مي خواني

و بعد سه بار صلوات مي گويي:اللهم صل علي محمد و آل محمد

و بعد سه بار آيه مباركه: و من يتق الله يجعل له مخرجا. و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله، بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدراً؛ (طلاق/۲ و ۳) (هركس تقواي الهي پيشه كند، خداوند راهنجاتي براي او فراهم مي كند و او را از جائي كه گمان ندارد روزي مي دهد،و هركس برخداوند توكل كند كفايت امرش را مي كند، خداوند فرمان خود را بهانجام مي رساند، و خدا براي هرچيزي اندازه اي قرار داده است.) را ميخواني كه اين از كيميا برايت بهتر است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:15  توسط پوریا قربانی  | 

هی......

چه زود سومالی از یادمون رفت

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 19:50  توسط پوریا قربانی  | 

آقای صالحی! کسی که در آغوش شماست...

در حالی که مردم مسلمان کشور بحرین توسط رژیم فاسد و ظالم آل خلیفه و آل سعود سرکوب می شوند دیدار وزیر امورخارجه جمهوری اسلامی ایران که از سوی افکار عمومی به عنوان حامی مستضعفین و مظلومان این کشور محسوب می شود، معانی غم انگیز و تعجب آوری را به همراه دارد.

مطمئنا دیدار صالحی با خالد بن احمد آل خلیفه همتای بحرینی وی، در چهارچوب برنامه های دیپلماتیک تنظیم شده بود ولی نکته دردآور آنجاست که صالحی در این دیدار هیچ اشاره ای به جنایات آل خلیفه در بحرین نمی کند و فقط دو طرف را به خویشتنداری و مذاکره دعوت می کند.

صالحی در حالي با همتای بحرينی خود ديدار و رژيم متبوع وی را به مذاکره با مردم دعوت می کند که دو گروه "14 فوريه" و "جنبش آزادگان" به عنوان گروه های مرجع در قيام مردم بحرين، از اساس با هر نوع مذاکره با رژيم نامشروع آل خليفه مخالفند و تنها بر برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه تأکيد می کنند.

باید از صالحی پرسید که آیا جا نداشت به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران که بزرگ ترین حامی معنوی مردم به پاخواسته مسلمان محسوب می شود، حداقل کلامی در نفی جنایات آل خلیفه بیان شود؟ ولی متاسفانه انگار اینگونه تحرکات انقلابی در دستگاه دیپلماسی جای خود را با تعارفات سیاسی عوض کرده است.

این جا باید دید که چرا در این دیدار کلامی از مردم بحرین و حق آنان به میان نمی آید. رییس دستگاه دیپلماسی باید پاسخ دهد که چرا و با چه تفکری به این دیدار رفته و چرا درصدد دفاع از مردم بحرین بر نیامده اند؟

این دیدار نکات عجیب دیگری هم دارد. با این وجود که وزیر امور خارجه کشورمان هیچ واکنشی به قتل کودکان و مردم بی گناه در کشور بحرین نشان نمی دهد ولی وزیر امور خارجه بحرین با جسارت تمام تلویحا ادعای دخالت در امور داخلی خود از سوی دیگر کشورها ( بخوانید ایران) را مطرح و از ایران می خواهد در امور داخلی این کشور دخالت نکند.


نکته بعدی آنکه در عکس منتشرشده از این دیدار، صالحی با همتای بحرینی خود به نحوی خوش و بش کرده که تنها برای کشورهای دوست و هم پیمان به کار می رود در حالي که مي توانست به يک مصافحه رسمي اکتفا کند.

خبرگزاری رسمی بحرین نيز با شادی این خبر و عکس را منتشر و مطمئناً در ادامه از این دیدار بهره برداری سیاسی خود را در داخل بحرین خواهد کرد.

بي شک انتشار اخبار این دیدار برروی افکار عمومی مسلمانان بحرینی تأثیر شدیدی بگذارد و آنها را نسبت به همسویی جمهوری اسلامی با آرمان مسلمانان به پاخاسته دچار تردید کند.

در انتها باید اشاره کرد که رژیم آل خلیفه از ابتدای قیام مردم این کشور همواره به دخالت های ایران در امور داخلی بحرین تأکید داشت و بارها این اتهام واهی را مطرح کرد ولی دریغ جوابی قاطع از سوی مسؤولان امر!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:4  توسط پوریا قربانی  | 

علامه جعفري و ازدواج با زيباترين دختر دنيا

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتيم. خيلي مقيد بوديم، در جشن‌ها و ايام سرور، مجالس جشن بگيريم و ايام سوگواري را هم، سوگواري مي‌گرفتيم.


شبي مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اول شب نماز مغرب و عشا مي‌خوانديم و شربتي مي‌خورديم. آن گاه با فكاهياتي مجلس جشن و سرور ترتيب مي‌داديم.

آقايي بود به نام آقا شيخ حيدرعلي اصفهاني كه نجف‌آبادي بود. معدن ذوق بود. او كه مي‌آمد من به الكفايه قطعاً به وجود مي‌آمد جلسه دست او قرار مي‌گرفت.

آن ايام مصادف شده بود با ايام قلب‌الاسد (۱۰ تا ۲۱ مرداد) كه ما خرماپزان مي‌گوييم و نجف با ۲۵ يا ۳۵ درجه خيلي گرم مي‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقي درست شده بود و پشه‌هايي به وجود آمده بود كه عرب‌هاي بومي را اذيت مي‌كرد. ما ايراني‌ها هم كه، اصلاً خواب و استراحت نداشتيم.آن سال آنقدر گرما زياد بود كه اصلاً قابل تحمل نبود نكته سوم اين‌كه حجره من رو به شرق بود. تقريباً هم مخروبه بود.من فروردين را آنجا به طور طبيعي مطالعه مي‌كردم و مي‌خوابيدم. ارديبهشت هم مقداري قابل تحمل بود، ولي ديگر از خرداد امكان استفاده از حجره نبود.


گرما واقعاً كشنده بود. وقتي مي‌خواستم بروم از حجره كتاب بردارم مثل اين بود كه با دست نان را از داخل تنور برمي‌دارم، در اقل وقت و سريع!

با اين تعاريف اين جشن افتاده بود به اين موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستيم، شربت هم درست شد، آقا شيخ حيدرعلي اصفهاني كه كتابي هم نوشته بود به نام «شناسنامه خر» آمد.

مدير مدرسه‌مان، مرحوم آقا سيداسماعيل اصفهاني هم آنجا بود. به آقا شيخ علي گفت: آقا شب نمي‌گذره، حرفي داري بگو، ايشان يك تكه كاغذ روزنامه در آورد.

عكس يك دختر بود كه زيرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» (زيباترين دختر روزگار)، گفت: آقايان من درباره اين عكس از شما سوالي مي‌كنم.

اگر شما را مخير كنند بين اين‌كه با اين دختر به طور مشروع و قانوني ازدواج كنيد (از همان اولين لحظه ملاقات عقد جاري شود و حتي يك لحظه هم خلاف شرع نباشد) و هزار سال هم زندگي كنيد، با كمال خوشرويي و بدون غصه، يا اين‌كه جمال علي(ع) را مستحباً زيارت و ملاقات كنيد، كدام را انتخاب مي‌كنيد.

سوال خيلي حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زيارت علي(ع) هم مستحبي. گفت: آقايان واقعيت را بگوييد. جانماز آب نكشيد، عجله نكنيد، درست جواب دهيد.

اول كاغذ را مدير مدرسه گرفت و نگاه كرد و خطاب به پسرش كه در كنارش نشسته بود با لهجه اصفهاني، گفت: سيدمحمد! ما يك چيزي بگوييم نري به مادرت بگويي‌ها؟ معلوم شد نظر آقا چيست. شاگرد اول ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زير خنده. كاغذ را به دومي دادند. نگاهي به عكس كرد و گفت: آقا شيخ علي، اختيار داري، وقتي آقا (مدير مدرسه) اين‌طور فرمودند مگر ما قدرت داريم كه خلافش را بگوييم. آقا فرمودند ديگه! خوب در هر تكه خنده راه مي‌افتاد.

نفر سوم گفت: آقا شيخ حيدر اين روايت از امام علي(ع) معروف است كه فرموده‌اند: «يا حارث حمداني من يمت يرني» (اي حارث حمداني هر كي بميرد مرا ملاقات مي‌كند)‌

پس ما ان‌شاءالله در موقعش جمال علي(ع) را ملاقات مي‌كنيم! باز هم همه زدند زيرخنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سوال مشكلي بود. يكي از آقايان گفت: آقا شيخ حيدر گفتي زيارت آقا مستحبي است؟ گفتي آن هم شرعي صد درصد؟ آقا شيخ حيدر گفت: بلي.

گفت: والله چه عرض كنم. (باز هم خنده حضار)‌

نفر پنجم من بودم. اين كاغذ را دادند دست من. ديدم كه نمي‌توانم نگاه كنم، كاغذ را رد كردم به نفر بعدي، گفتم: من يك لحظه ديدار علي(ع) را به هزاران سال زناشويي با اين زن نمي‌دهم. يك وقت ديدم يك حالت خيلي عجيبي دست داد. تا آن وقت همچو حالتي نديده بودم. شبيه به خواب و بيهوشي بلند شدم. اول شب قلب‌الاسد وارد حجره‌ام شدم، حالت غيرعادي، حجره رو به مشرق ديگر نفهميدم، يك‌بار به حالتي دست يافتم. يكدفعه ديدم يك اتاق بزرگي است يك آقايي نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قيافه‌اي كه شيعه و سني درباره امام علي(ع) نوشته در اين مرد موجود است. يك جواني پيش من در سمت راستم نشسته بود. پرسيدم: اين آقا كيست؟

گفت: اين آقا خود علي(ع) است، من سير او را نگاه كردم. آمدم بيرون، رفتم همان جلسه، كاغذ رسيده دست نفر نهم يا دهم، رنگم پريده بود. نمي‌دانم شايد مرحوم شمس‌آبادي بود خطاب به من گفت: آقا شيخ محمدتقي شما كجا رفتيد و آمديد؟ نمي‌خواستم ماجرا را بگويم، اگر بگم عيششون بهم مي‌خوره، اصرار كردند و من بالاخره قضيه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خيلي منقلب شدند.

خدا رحمت كند آقا سيداسماعيل (مدير) را خطاب به آقا شيخ حيدر، گفت: آقا ديگر از اين شوخي‌ها نكن، ما را بد آزمايش كردي. اين از خاطرات بزرگ زندگي من است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 19:40  توسط پوریا قربانی  | 

شب اول قبر به روایت یک دختر

 

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

منبع:
علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج ۳، ص ۱۱۰.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 15:2  توسط پوریا قربانی  | 

سایبری ها دیدار با آقا را میخواهند

هر که دارد هوس دیدن ماه بسم الله

 

به این سایت مراجعه کنید


 

http://www.pw-arzeshi.com/didar.php


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:19  توسط پوریا قربانی  | 

خاطرات جبهه2

                                                       عبور به شرط سوت بلبلی

من و حسین تازه به جبهه آمده بودیم و فقط همدیگر را می شناختیم! فرستادنمان دژبانی و شدیم نگهبان. خیلی شاکی بودیم. همان شب اول قرار شد دو نفری بایستیم جلوی در ورودی پادگان. حالا چه موقعی است؟ ساعت دو نصف شب و ما تشنه خواب و اعصاب مان خط خطی و کشمشی. حسین که خیلی حرص می خورد گفت: «شانس نیست که، برویم دریا، آبش خشک می شود و باید یک آفتابه آب ببریم!» پقی زدم زیر خنده. حسین عصبانی شد و می خواست بزندم كه از دور چراغ های یک ماشین را دیدیم که می آید. حسین گفت بعداً حسابم را می رسد.

ماشین رسید. طبق آموزشی که دیده بودیم، من ایستادم نزدیک نگهبانی و حسین جلو رفت. دو، سه نفر تو ماشین بودند(ریشو و با جذبه). حسین گفت: «برگه تردد!» نفری که بغل دست راننده بود گفت: «سلام برادر. ما غریبه نیستیم.» حسین گفت: «برادر برادر نکن. من غریبه و آشنا حالیم نیست. برگه تردد لطفا!» راننده که معلوم بود خسته اس گفت: «اذیت نکن. برو کنار کار داریم!» مرد کناری راننده به راننده اشاره کرد که چیزی نگوید. بعد از جیب بلوزش دسته برگی در آورد و شروع کرد به نوشتن.

حسین پوزخند زد و گفت: «آقا را. مگر هرکی هرکی است؟ خودت می نویسی و خودت امضا می کنی؟ نخیر قبول نیست.» راننده عصبانی شد و گفت: «بچه برو کنار. من حالم خوب نیست.» حسین زد به پر رویی و گفت: «بچه خودتی. اگر تو حالت خوب نیست من بدتر از توام. سه ماه آموزش دیده ام و حالا شده ام دربان!» دوباره پقی زدم زیر خنده. آن سه هم خندیدند. حسین بهم چشم قره رفت. مرد کنار راننده گفت: پس اجازه بده تلفن کنم به فرماندهی تا بیایند این جا. آنها ما را می شناسند.»

مگر هرکی هرکی است که شما مزاحم خواب فرمانده لشکر بشوید؟ نخیر.

دیگر حسین هیچ جور از خر شیطان پیاده نمی شود. آن سه هم کم کم داشتند اخمو می شدند. رفتم جلو وساطت کنم که حسین «هیس» بلندی کرد و نطقم کور شد. بعد رو کرد به راننده و گفت: «به یک شرط می گذارم تلفن کنی. باید سوت بلبلی بزنی!» راننده با عصبانیت در ماشین را باز کرد. اما مرد کناری اش دستش را گرفت و رو به حسین گفت: «باشه برادر. من به جای ایشان سوت بلبلی می زنم.» بعد به چه قشنگی سوت بلبلی زد. بعد رفت و تلفن زد. چند لحظه بعد دیدم چند نفر دوان دوان می آیند. فرمانده مان بود و چند پاسدار دیگر. فرمانده مان تا رسید می خواست من و حسین را بزند که آن مرد نگذاشت. فرماندهان رو به من و حسین که بغض کرده بودیم گفت: «شما ایشان را نشناختید! ایشان فرمانده لشکرند!»

حسین از خجالت پشت سرم قایم شد. فرمانده لشکر خندید و گفت: «عیب ندارد. عوضش بعد از چند سال یک سوت بلبلی حسابی زدم!» من و حسین با خجالت خندیدیم.

منبع :کتاب رفاقت به سبک تانک

 

                                                           ملائک دارند غلغلکش میدن

الله اکبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می بستی ، دستت از دنیا! کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش، پچ پچ کردن ها شروع می شد. مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!

اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می گفت: واقعاً این که می گویند نماز معراج مؤمن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را . دیگری پی حرفش را می گرفت که : من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم. و سومی: مگر می دهد پسر؟ و از این قماش حرف ها. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن: ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آن جا که می گفتند: مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.

فرهنگ جبهه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 11:42  توسط پوریا قربانی  |